بهلول و کتاب فلسفه
آوردهاند که روزی بهلول به مسجد رفت چون روز عید بود جمع کثیری آمده بودند بهلول خواست وارد غرفه
شود دید دم در کفشهای فراوانی است و چون قبلآ کفش او را دزدیده بودند ترسید مانند دفعات پیش
کفش او راببرند یا با کفشها عوض شود از این سبب کفشها را در دستمالی پیچید و زیر لباده پنهان
نمود و چون وارد غرفه شد و به گوشه نشست ، شخصی که نزدیک او نشسته بود برآمدگی زیر بغل و
دستمال پیچیده شده را دید
و به بهلول گفت :
گمان میکنم کتاب ذیقیمتی زیر بغل دارید میتوانید بگویید چه کتابی است ؟
بهلول جواب داد : فلسفه است.
آن مرد گفت از کدام کتاب فروشی خریدهاید ؟
بهلول گفت از کفاشی خریدهام !
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 10:49 توسط علی رضا بشارت لو
|
علی رضابشارت لو